تبليغاتX
گل زار ادب فارسی
 

 

تنوع و تعدد معانی در شعر حافظ از سعدی هم بیشتر است

+ نوشته شده توسط نفیسی در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 4:43 |
 

 

             فردوسی و اهميت شاهنامه

+ نوشته شده توسط نفیسی در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 و ساعت 19:12 |
 

 

         باز خوانی حکایتی از گلستان سعدی

+ نوشته شده توسط نفیسی در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت 17:32 |
 

 

      یک خبر و یک خاطره. از: دکتر اسلامی ندوشن

+ نوشته شده توسط نفیسی در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 و ساعت 15:6 |
 

 

             شفیعی کدکنی، از ایران رفت

 به شکوفه‌ها، به باران، برسان سلام ما را

+ نوشته شده توسط نفیسی در یکشنبه هشتم شهریور 1388 و ساعت 9:47 |
+ نوشته شده توسط نفیسی در جمعه ششم شهریور 1388 و ساعت 19:9 |
 
 حکایت از چه کنم سینه سینه درد اینجاست
 هزار شعله ی سوزان و آه سرد اینجاست
 نگاه کن که ز هر بیشه در قفس شیری ست
 بلوچ و کرد و لر و ترک و گیله مرد اینجاست
 بیا که مسئله ي بودن و نبودن نیست
 حدیث عهد و وفا می رود نبرد اینجاست
 بهار آن سوی دیوار ماند و یاد خوشش
 هنوز با غم این برگ های زرد اینجاست
به روزگار شبی بی سحر نخواهد ماند
 چو چشم باز کنی صبح شب نورد اینجاست
جدایی از زن و فرزند سایه جان ! سهل است
 تو را ز خویش جدا می کنند ، درد اینجاست
+ نوشته شده توسط نفیسی در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 و ساعت 6:21 |


نقل است که شیخ را همسایه ای گبر بود و کودکی شیرخواره داشت و همه شب از تاریکی می گریست، که چراغ نداشت.
شیخ هر شب چراغ برداشتی و به خانه ایشان بردی، تا کودک خاموش گشتی.
چون گبر از سفر باز آمد، مادر طفل حکایت شیخ باز گفت. گبر گفت: "چون روشنایی شیخ آمد، دریغ بُوَد که به سر تاریکی خود باز رویم".
حالی بیامد و مسلمان شد.
+ نوشته شده توسط نفیسی در جمعه سی ام مرداد 1388 و ساعت 18:7 |

از تهی سرشار
جویبار لحظه ها جاری ست
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب ، واندر آب بیند سنگ
دوستان و دشمنان را می شناسم من
 زندگی را دوست می دارم
 مرگ را دشمن
 وای ، اما با که باید گفت این ؟ من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن
جویبار لحظه ها جاری

+ نوشته شده توسط نفیسی در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 و ساعت 11:13 |
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب،
بردولت آشیان شما نیز بگذرد.
باد خزان نکبت ایام، ناگهان،
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد.
آب اجل که هست گلوگیر خاص وعام،
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد.
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز،
این تیزی سنان شما نیز بگذرد.
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد،
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد.
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت،
این عو عو سگان شما نیز بگذرد.
آنکس که اسب داشت غبارش فرو نشست،
گرد سم خران شما نیز بگذرد.
بادی که در زمانه بسی شمع ها بکشت،
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد.
زین کاروانسرای، بسی کاروان گذشت،
ناچار کاروان شما نیز بگذرد.
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن،
تاًثیر اختران شما نیز بگذرد.
این نوبت از کسان، به شما ناکسان رسید،
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد.
بیش از دو روز بود از آن دگر کسا ن،
بعد از دو روز، از آن شما نیز بگذرد.
بر تیر جورتان، ز تحمل سپر کنم،
تا سختی کمان شما نیز بگذرد.
در باغ دولت دگران بود مدتی،
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد.
آبی است ایستاده در این خانه مال و جاه،
این آب نا روان شما نیز بگذرد....

+ نوشته شده توسط نفیسی در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 و ساعت 16:53 |